فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
136
مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )
وصف شب شبگير در كمال مرض و اتفاقا شب بحران كوچ شد در كمال برودت هوا و آن روز كه فصد واقع شد بواسطهء فقدان قند و اسباب معالجه شربتى كه فى الجمله تقويتى ازو متصور باشد اتفاق نيفتاد و وصف شدّت آن شب در بيان نمىآيد . چه شب ! شبى داج بهزار بلا آبستن كه غير فرزند فتن و محن نزاييدى و در ظلمات ديجور او كسى روى راحت و آرام نديدى ، ستارهاى شب نيلگون در چشم بيخواب اين محزون قطرات سرشك نمودى در شب فراق از ديدهء مجنون ريخته ، يا سيماب مذاب با شبه شب داج آميخته ، جز نظارگيان گلشن اخضر فام فلك سميرى كه با او ساعتى درد دلى گويم موجود نه و غير نيازك و شهب سفيرى كه پيام اين مستهام بدوستان دور مانده رساند نزديك [ 58 پ ] نبود ، سر صداع كشيده بالينى جز قربوس زين نيافتى و تن رنج ديده غير خانهء زين باستراحت خانهء نشتافتى ، اگر همدمى خواستمى كه با او نفسى برآورم غير آه و ناله نبود و اگر محرمى جستمى كه لحظهء كربت غربت از من زايل گرداند غير تب در پيش و دنباله نه . ابيات تبّا لحمّاى لا ارجو له قصرا * و قد اطال علىّ النوم و السهرا چشم ما عمريست تا خوابى نديد * خواب ما را گوييا چشمى رسيد با وجود نالههاى زار من * تيره بختم مىزند هل من مزيد چون گشاده ديدهء بيخواب من * زين قفص خوابم چو مرغى بر پريد يار را در خواب ديدم دوش و گفت * اى امين چشم تو آخر خواب ديد فى الجمله در عين آن مشقت و بليت شب را بروز آوردم و شايد آنشب از صد نوبت زيادت از مركب بر خاك افتاده باشم و اندك زمانى سر به قصد استراحت بر زمين نهاده و چون ميان برف و يخ بود و سرما در كمال اشتداد و باد و دمه در عين هبوب و عصوف اصلا آرام صورت نمىبست ، باز با تن دردمند و بدن مستمند